فروش ویژه!

رمان طلوع خاکستری

قصر کوچکی با سنگ مرمر سفید پر از رگه های سبز از سه پله مرمر سیاه بالا رفت و در ورود به پذیرایی را گشود.در زیبایی خانه غرق شد: کف خانه از سنگ های سرامیک سیاه بود .پرده ها صورتی رنگ ویکنواخت با مبلمان و میز ناهار خوری و ساعتی طلایی یزرگ که در گوشه ای خود نمایی می کردمجسمه های زیبا و عتیقه که دل هر بیننده را می برد.پیانوی بزرگ و سیاه رنگ خواهرش نازنین هم در گوشه سالن پذیرایی بر عظمت خانه می افزود و اتاق کتابخانه هم در انتهای سالن با دری از چوب بلوط انسان را بر آن می داشت که سری بدان بزند همانطور که پدرش هر شب سری به آن میزد باز هم با قدمهای سبک خود جلو رفت و به پلکان پیچ در پیچ و مرمرین بامیله های طلایی رسید.آهسته از پله ها بالا رفت .حدود 10 پله تا طبقه بالا و اتاقهای خواب فاصله داشت که صدای صحبت خواهرش نازنین و مادر ش را شنید.به سرعت خود افزود و اخرین پله را هم زیر پا گذاشتطبقه بالا یک راهرو پهنی بود سمت راست اتق خواب پدر ومادر و سمت چپ اول اتاق خودش بعد اتاق خواب نازنین خواهرش که 2 سال از اوبزرگتر بود قرار داشت در انتهای راهرو هم سرویس بهداشتی بزرگ و زیبایی خود نمایی می کرد. یاسمن از اتق خواب خود گذشت .در نیمه باز اتاق نازنین را هل داد.باورش نمیشد،مادر و نازنین در حال صحبت کردن بودند.

20,000 تومان 17,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

جزئیات کتاب

تعداد صفحات

408

ناشر

علی

زبان

فارسی

درباره نویسنده

نفیسه نظری

طلوع خاکستری هوا ملایم ودلنواز بود و گاهگاهی نسیم خنکی صورت رت نوازش می داد ولی او در چنین هوایی که هر کسی را به وجد می آورد،تمام بدنش عرق کرده بود.او یاسمین بود

زنی که می توانست بهترین آینده را پیش رو داشته باشدولی به خاطر اشتباهاتی که در جوانی مرتکب شده بود سیر زندگی اش از سعادت خارج شده بود.

دائما زیر لب زمزمه می کرد که لعنت بر خودم باد در هاله ای از گذشته صورت پدرش را به یاد می آورد که در میانسالی چین وچروکهای پیری روی صورت پدرش روی آن نقش بسته بود و با غم و اندوه فراوان که از صدایش نیز نمایان بود

گفت:دختر جان ابروی ما را بردی،نمک خوردی و نمکدان شکستی ما که به سهم خود گذشتیم ولی خدا نمی گذرد.

کوچه ها را یکی پس از دیگری می گذراندو سر هر کوجه لحظه ای می ایستاد و درون کوچه را نگاه می کرد که شاید اثری از یکی از دوقلوهایش پیدا کند .ساعتش را نگاه کرد.7 را نشان می داد حتما سمیرا از کلاس زبان برگشته بود و سپهر هم از خواب بیدار شدبود ولی هنوز از سهیل خبری نبود .

به ناچار راهی خانه شد یادش افتاد شیر خشک سپهر تمام شده است .

پس طرف یکی از داروخانه ها به راه افتاد وقتی قوطی شیر خشک را گرفت و اسکناسها را روی میز گذاشت چشمایش از پشت شیشه به خیابان افتاد.

او سهیل را همراه دختری زیبا دید. اشک در چشمانش جمع شده بود .اهسته از داروخانه خارج شد و دنبالشان رفت.

 

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان طلوع خاکستری”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *