کتاب دستان

معرفی کتاب:

این اثر داستان عشق و دلدادگی عاشق و معشوقی است که با محوریت زندگی دستان و جانا شکل می‌گیرد، داستانی که سراسر شور و یک دنیا عشق به همراه دارد. جانا، دختر ابراهیم خان است که از بچگی طبق رسم و رسوم  به اجبار دایی شیرینی‌خورده‌ی پسر دایی‌اش شده است و دستان نوه‌ی مردی است که همیشه او را نصیحت می‌کند و همین پندها نقطه‌ی اتصال میان او و جانا می‌شود. جانا عاشق مردانگی دستان است، مخصوصا از زمانی که او را از دست پسر دایی‌اش نجات داد و اکنون چشمش جز دستان کسی را نمی‌بیند.

180,000 تومان

جزئیات کتاب

تعداد صفحات844
نوبت چاپهفتم
ناشرآراسبان

قسمتی از کتاب:

خنده ی دستان آرام و مردانه بود. جواب جانا نشانه های خوب و امیدوارکننده ای را با خود به همراه داشت. قطعا فاصله ی چندانی تا شکستن حصاری که زمانه ی کج دار با همه ی بی رحمی هایش میان جان و دل آن ها علم کرده بود نداشتند. جانا به نقش شعله های آتش خیره شد و بی بهانه پرسید: «اینجا آب آشامیدنی هم هست؟»

دستان فلکه را محکم بست و سمت شومینه رفت: «هست. منتها از یه مخزن دیگه می آد.»

کتری را به قلاب فلزی که بالای هیزم ها بود آویزان کرد و یکی دو تکه چوب دیگر هم میان هیزم های خشکیده و شعله ور انداخت تا خوب گرم بگیرند. نگاه جانا بی اختیار روی او می چرخید و از پشت سر تماشایش می کرد . فارغ از هیاهوی دنیای آدم ها، در کنار این مرد بهترین و بالاترین حس دنیا را تجربه می کرد. خوب بود؛ دستان زیادی  خوب بود. مثل اراده اش قوی، همچون شانه های کوهستانی اش محکم و همپای دل مهربانش عاشق و خالص بود. پر از حس دوست داشتن.

دستان روی یک پا نشسته بود و چوب ها را با انبر جابه جا می کرد. شلوارش همان شلوار بود؛ اما پیراهنش را با تی شرت رنگ و رو رفته ی طوسی رنگی تعویض کرده بود. داخل کلبه لباس نداشت و از روی ناچاری به همان تکه جامه ی مندرس اکتفا کرد. جانا نگاه از موهای مرطوب او گرفت و نیم نظری سوی خودش انداخت. پیراهنی که قرار بود برای مراسم امشب بپوشد. قسمت بود اینجا و وسط کوهستان تن پوش شود. ذهنش کمی به عقب برگشت. دستان با شیطنت گفته بود: «نپوشیدی نپوشیدی؛ ببین کجا قسمت شد که واسه م پیرهن بپوشی دختر ابراهیم خان، اونم بی معامله ی تهاتری… قربون کرمت برم آخدا که کارت رو حساب و کتابه. مصبتو شکر.»

و جانا به لحن تخس او خندیده بود. عطر چای که زیر بینی اش پیچید به خودش آمد و نگاه خیره اش را از اجاقک گرفت و به او داد. دستان ماگ یک دست سفیدی را جلوی او گذاشت و با لحنی مهربان گفت: «بذار یه کم خنک شه بعد بخور. داغه… دهنتو می سوزونه.»

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کتاب دستان”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.