فروش ویژه!

رمان چند سطر زندگی

رمان چند سطر زندگی کیمیا، انقدر اون ورق رو نجو ! یه نگاه به اون ساعت بنداز ….!کیمیا سرش را از روی دفتر زبانش بلند کرد و برای لحظه ای با دهان باز به مادر چشم دوخت . هنوز درگیر مطلبی بود که خوانده بود. تازه کلمات مادر در ذهنش حلاجی می شد. نگاهش را به ساعت دوخت، از هفت و نیم چند دقیقه ای گذشته بود. چشمانش آرام آرام گرد شد و وحشت زده نگاهی به مادر انداخت و گفت:
وای خاک عالم …..! دیرم شد!
مادر با طعنه گفت :
ا….! واقعا؟ من که جناب عالی رو ساعت شیش بیدار کردم!
کیمیا نالید:
بی خیال مامان!
سپس به طرف اتاقش دوید. مادر پشت سرش بلند گفت:
چشم، بنده بی خیال می شم ببینم جناب عالی چه شاهکاری به خرج می دی!
کیمیا که استرس کاملا غالب بر اعمالش بود، درست نمی توانست کاری انجام دهد. دکمه ها را پس و پیش می کرد ولی نمی توانست ببندد و این باعث می شد صدایش بلندتر شود و غر بزند:
همه اش تقصیر این نازی ذلیل شده ست، نیومد دنبالم، وقت از دستم رفت، نفهمیدم کی ساعت هفت و نیم شد… حالا این دهلوی بزنه توی پرت حقته …… وای خدایا ……. با این شانس گند و مزخرفمون ، بابایی کله سحری رفته …. اه این دکمه ها امروز چه مرگشونه؟
بالاخره حاضر شد و به سرعت از درب اتاقش بیرون جهید، نگاهش به صورت پرخنده مادر افتاد که دست به سینه، به درب آشپزخانه تکیه زده بود:
کاری نداری مامان؟ خداحافظ!

29,000 تومان 24,700 تومان

در انبار موجود نمی باشد

جزئیات کتاب

زبان

فارسی

ناشر

آرینا

درباره نویسنده

لیلا عبدی

مادر با خنده گفت :
هستیم در خدمتتون ، تشریف نمیارین پایین صبحونه ای ، چیزی میل کنین؟
کیمیا بی حوصله گفت:
ا….. مامان ! نه خیر دیرم شده ، خداحافظ !
از درب بیرون زد و از روی جاکفشی کتانی های سرمه ای رنگ پارچه ای اش را برداشت. روی پله مهتابی نشست و بدون باز کردن بندهای کتانی ، آن را پوشید . مستوره که به درب ساختمان تکیه زده و رو به حیاط ایستاده و به کیمیا چشم دوخته بود، گفت:
فکر نمی کنی اگر بندهای اونو باز کنی، هم سریع تر کارت رو انجام می دی، هم این همه تقلا نمی کنی ؟
کیمیا سرپا بلند شد و گفت:
نمی دونم …… خدا …….
مادر لیوان شیر را به طرفش گرفت و گفت:
بخورش !
کیمیا می دانست بحث با مادر فایده ای ندارد، لیوان را گرفت و گفت :
چشم !
مادر، زیر دستی خرما را هم به طرفش گرفت . کیمیا، خرمای مغز گردو در شکم پنهان کرده را برداشت و در دهان فرو برد و شیر را سر کشید و لیوان خالی را به دست مستوره داد. به دو از درب خانه بیرون دوید و پا بر روی سنگفرش کوچه گذاشت. نگاهی به چپ و راست انداخت، کسی نبود. درب را بست و شروع به دویدن کرد، به سر کوچه که رسید ناگهان به چیزی محکم برخورد کرد و نقش زمین شد. نگاهش به چشمان گرد شده مرد نه چندان جوانی گره خورد که با تعجب او را می نگریست:
هو …. کوری؟
ابروهای مرد در هم گره خورد:
نه خیر کور نیستم، اما بنده نبودم که با سرعت، بدون نگاه کردن به روبروم داشتم می دویدم !
کیمیا دست و پایش را جمع کرد و بلند شد و ایستاد، با پرخاش گفت:
جای عذرخواهیته؟ واقعا که رو داری !
مرد هم کوتاه نیامد:
اگه یه دقیقه زبونت رو تو حلقت نگه می داشتی ، عذرخواهیم رو هم می شنیدی، اما مثل اینکه جناب عالی عادت کردی پاچه بگیری !
کیمیا دست به کمر گرفت و رو در روی او ایستاد و گفت :
سگ خودتی، احترام خودت رو نگه دار!
مرد برای لحظه ای پلک هایش را روی هم فشرد و گفت:
برو پی کارت خانوم ، خدا روزیت رو جای دیگه ای حواله کنه !
کیمیا چشم هایش را تنگ کرد و گفت :
نرم مثلا چی می شه؟
مرد جوان کمی صدایش را بلند کرد و گفت :
می ری یا ….. ا… اکبر!
و راهش را داخل کوچه کج کرد و از کیمیا فاصله گرفت. کیمیا پشت سر او دستش را بلند کرد و گفت:
همچین بزنم …..!
تازه به یاد مدرسه افتاد. بدون توجه ، دوباره شروع به دویدن کرد. از استرس دل درد گرفته بود . همین دیروز صبح بود که به خانم دهلوی ، ناظم دبیرستان قول داده بود که دیگر دیر نکن و سر موقع در آنجا حاضر شود ، اما بر عکس هر روز ، دیرتر هم شده بود . ساعت هشت و ده دقیقه بود که به دبیرستان وارد شد . پرنده پر نمی زد و سکوت و سکون کامل در حیاط حاکم بود. لب زیرینش را به دندان گزید و سرش را چندبار تکان داد . نفس نفس می زد اما برای جا آمدن نفسش نایستاد و دوباره شروع به دویدن کرد. پا به درون کریدور گذاشت ، قدم هایش را آرام بر می داشت. به سرعت از مقابل دفتر گذشت . نفس آسوده ای کشید و همین که خواست قدم هایش را سریع تر کند ، صدای پر تمسخر خانم دهلوی او را سر جایش میخکوب کرد:
کجا با این عجله ؟ هستیم در خدمتتون ….!
کیمیا پلک هایش را روی هم فشرد و لبش را گزید. نفس آرامی بیرون داد و به سوی او برگشت و آرام سلام کرد . دهلوی که دست هایش را پشت کمر به هم چفت کرده بود با ابروهای بالا داده و لحن پرتمسخری گفت:
سلام عزیز دل همه ….! چرا اینقدر زود پا می شی که اذیت بشی، جان دل ؟ می ذاشتی واسه زنگ بعد می یومدی، که نه خودت اذیت بشی ، نه ما از دیدن اذیت و آزار تو بزرگترین زجرها رو بکشیم! تو دویدی تا خودت رو به مدرسه برسونی؟ …. استغفرا… من الان دارم اذیت می شم، آخه چرا باید خودت رو این قدر زجر بدی ؟ بابا من می گم بمون زنگ بعد بیا ، بد می گم؟ قشنگ استراحتت رو هم می کردی بعد می یومدی!
کیمیا که بغض داشت خفه اش می کرد، لبش را محکم گزید تا اشکش سرازیر نشود. سر به زیر داشت و نمی توانست حرفی بزند . دهلوی متوجه او شد . روزهایی که با سرداری به مدرسه می آمد، سر وقت مدرسه بود ، امان از روزی که می بایست تنها راهی مدرسه شود همیشه دیر می رسید . در هر سه سال شاگرد اول دبیرستان شده بود و حال که سال اخر را می گذراند باز هم از هر جهت نمونه بود جز سر وقت کلاس امدن. می دانست همیشه سر وقت بیدار می شود ، مادرش گفته بود اما ….
چرا ساکتی ؟ تو به من دیروز قول ندادی که سر وقت این جا باشی و دیگه دیر نکنی؟
کیمیا بغضش را به زور فرو داد و با صدای خفه ای گفت:
حق با شماست ، من متاسفم …!
خانم دهلوی اخم هایش را درهم کرد و گفت:
می دونم اگه بگم دفعه آخرت باشه ، خودم رو سبک کرده ام و باز روز از نو ، روزی از نوئه، پشت در وایسا الان میام!
خانم دهلوی وارد دفتر شد . کیمیا هرچه بد و بیراه بلد بود نثار آن مرد جوان کرد که باعث تاخیر او شده بود . یادش نمی آمد چه ساعتی از خانه حرکت کرده است . وقتی برگه را از خانم دهلوی گرفت ، سر به زیر انداخت و گفت :
قول می دم دیگه …
دهلوی گفت:
امیدوارم ، برو سر کلاس !
چشم !
شروع به دویدن کرد . کلاسش آخرین کلاس در کریدور طبقه دوم بود . پشت درب کلاس که رسید ، نفس نفس می زد. نفس عمیقی کشید تا آرامتر شود. با انگشت اشاره دق الباب کرد، صدای خانم کیانی او را دعوت به داخل شدن نمود، وقتی درب را گشود، نگاه خانم کیانی با آن جدیت و اخم همیشگی در نگاهش گره خورد . با این که به سمت بچه ها برنگشت اما می دانست همه به او چشم دوخته اند . آب دهانش را قورت داد و گفت :
سلام خانوم، اجازه هست بشینم ؟
خانم کیانی با صدای کشدار و پر تمسخری گفت:
بله ، بفرمایین!
بغض داشت کیمیا را خفه می کرد. انگار امروز هم همی خواستند حال او را بگیرند . به طرف نیمکت خود می رفت که صدای خانم کیانی باعث شد به سمت او برگردد و با چشمان باز شده از تعجب او را بنگرد:
ا…اون جا چرا؟
کیمیا برای لحظاتی هاج و واج او را نگریست و گفت :
پس کجا بشینم خانم ؟
خانم کیانی با سر به میز و صندلی خود اشاره کرد و گفت :
اون جا ….! معمولا جای آخرین نفری که وارد کلاس می شه اون جاست!
صدای خنده هم کلاسی هایش در گوشش بلندترین و غیرقابل تحمل ترین صدایی بود که می شنید . برای اینکه اشکش سرازیر نشود، لبش را گزید. کیانی نفسش را بیرون داد و گفت :
برو کیفت رو بذار، بیا پای تخته!
کیمیا سوزش اشک را احساس کرد، می دانست با تلنگری از چشمانش سرازیر می شود. کیفش را به دست آتنا داد و خود به سمت تخته برگشت . کیانی پشت میز نشست و گفت :
اون ایزومری ها رو رسم کن !
کیمیا نگاهی به تمرین که طبق معمول خانم کیانی برای امتحان بچه ها از درس جلسه

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان چند سطر زندگی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *