فروش ویژه!

رمان ایلگار دخترم

(دیدگاه 1 کاربر)

اندام فربه و گوشت آلودش از هق هق گریه تکان می خورد و صورت تپلی و همیشه سرخش،سرختر شده بود.حاج رسول که عاشق این زن مهربان وصبور بود و طاقت اشکهایش را اصلا نداشت با لحن ملایم و ارامی گفت: پاشو اعظم، باید یه سر بریم خونه خواهرت. اعظم خانم که سعی می کرد جلوی ریزش بی امان اشکهایش را برگیرد،گفت: حاجی، حالا باشه واسه بعد ،چه عجله ای داری؟ما تازه ازاونجا اومدیم . نه ،یه دقیقه ام نباید معطل کنیم .شکر خدا هنوز کسی خبر دار نشده، تاجایی درز نکرده، باید بریم و نامزدی رو بهم بزنیم.دلم نمی خواد بخاطر اشتباه و نادونی من ،اسم مائده سر زبونا بیفته. چند ساعت پیش با چه شوق و ذوقی واسه اش عیدی بردیم و حالا باید… حالا باید با گردن کج بریم. حاجی، لابد خواست خداست دیگه، کاش به امیر رضا اونجوری نمی گفتی ،بچه ام دق می کنه تو غربت.

من قبول دارم که اشتباه کردم ولی امیر رضام اشتباه کرده…اعظم،خودت می دونی چقدر خاطر تو می خوام ولی دیگه اسم امیررضا رو تو خونه نشنوم، باشه؟ گریه حاج خانم شدیدتر شد وگفت: حاجی ارواح… حاج رسول لرزان از خشم فریاد زد: باشه؟ چشم،چشم. تو حرص نخور، هر کاری بگی می کنم . واسه قلبت ضرر داره حاجی. حاجی مرد. کمرم شکست اعظم ، ابروم رفت.خدا منو ببخشه که بچه یتیم بی پدر رو امیدوارکردم و حالا… بریم اعظم ،بریم …….

55,000 تومان 46,750 تومان

جزئیات کتاب

زبان

فارسی

ناشر

علی

تعداد صفحات

504

درباره نویسنده

فهیمه پوریا

– لازم نیست بدونم. اون چه می دونم اینه که دختری که کس و کار داشته باشه ، این جوری شوهر نمی کنه. صبر می کنه تا بزرگترای پسر برن خواستگاریش. تو اگه خیالت از بابت خانواده و فامیلش راحت بود این دعوا رو قبل از کثافت کاریت می کردی! راضیم می کردی این جا یا هرجای دیگه ی دنیا ، برم خواستگاریش.

دو خانواده همدیگه رو می دیدیم، می شناختیم ، حرف می زدیم و قرارو مدار می ذاشتیم ، نه این مدلی.حالا چرا نذاشتی ما دو خانواده ، البته اگه از اون طرف خانواده ای وجود داشته باشه ، با هم روبرو بشیم ، الله اعلم. خدا می دونه که چه ریگی به کفش شماهاس.می گی عقدش کردی ، باشه.قبول می کنم که حرومی نبودین ولی توقع تبریک و پذیرش از من نداشته باش .من عاقت نمی کنم ، نفرینتم نمی کنم ولی ازت دل چرکینم .تو که اینطور بی کس و کار بودی ، از این به بعدم باش.

دیگه اسم مارو نیار،به این خونه تلفن نزن و سراغمون نیا،مگرروزی که واقعا از این کارت پشیمون بشی.تا اون روز که مطمئنم زیادم دور نیست ،حتی دلم نمی خواد صداتو بشنوم .می دونم یه روز دست از پا درازتر بر می گردی و می گی اشتباه کردم ،فقط بدون اون در این خونه به روت بازه.

نه سرزنش می شی ،نه تحقیر ولی قبل ازاون ، فکر مارو از سرت بیرون کن .مدیون من می شی اگه حتی تلفن بزنی، این حرفه اخرمه.و گوشی را روی دستگاه تلفن کوبید. حاج خانم که همه چیز دستگیرش شده بود ،ریز ریز گریه می کرد.

1 دیدگاه برای رمان ایلگار دخترم

  1. فردوس

    این رمان واقعا عالیه من که خیلی از خوندمش لذت بردم چندین بار هم مطالعه کردم.چند سال پیش خریدم رمان خوب و پر مغزیه برای نویسنده‌ آرزوی موفقیت و توفیق می‌کنم.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *